تبليغاتX
واقعیت پنهان
 

خواب مرا می طلبد

لابد باید زیست

باید خوابید

زیر نور خورشید

زیر بارگاه پاک خدایی خوابید

چه شود گل یاس بر هوس بوسه زند؟

چه شود دخترکان را در رودخانه عریان دید؟

چه شود پوست زنان عاشق را بویید؟

تا برسی تا باران ...

تا ببوسی ابر را ...

چه شود اب را رنجاند تا نرود تا دریا؟

تا خود نیازارد بیخود؟

دریا همان باران است ...

چرا نمیدویم تا باران ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 2 قبل از ظهر توسط مریم |

 

از باران به تو میرسم هر شامگاه

پی تو        پی خود

پی نیمه بشکسته خود

چشمها را شستم

سایه را آتش زدم

تا شاید تو بیایی

از فراسوی خیال

از آنسوی ابدیت

که مرا بار دهی تا باران

چقدر دلتنگ است دل کوچک من

برای لحظهاتی که ماه بوسه زد در چشمانم

ابر می باریید در چشمانش

مردم چشم تو مرا آینه می شد

چه زود بگذشت

چه احساسی

چه رویایی

دوباره شب شدو من پی باران سراپا ابر را می بارم

دوباره شب شدو تو سرا پای مردم چشمانم را خواب می بینی

چه شور انگیز

چه لذت بخش

چه احساسی

چه پایانی داشت آن شب شور انگیز 

چه پایانی دارد این شب درد انگیز

                                                دیبا

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 3 قبل از ظهر توسط مریم |

 

شب مرا می طلبد

شب مرا می خواند

پی خاکستر بالهای پروانه

 

و چه کودکانه

 من می دوم تا رویا

من غرق می شوم در ساحل تنها

 

در پی تو به شب رسیدم

اکنون در پی شب به تو می رسم

 

شب باز مویه کنان سر زد به مژگانم

شب موعزه مرا می رساند به گوش باد

تو که بودی شب آتش نمی زد بر روزگارم

تو که رفتی شب سر زد به روزگارم

 

می مانم تا تو بیایی

می نویسم از تو در ترانه ای

 

شاید آخر سیاهی شب سپیدی نباشد این بار

اما به تو و به وجدانم وفاکردم این بار

+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 1 قبل از ظهر توسط مریم |

 

لحظه وداع با تو

لحظه وداع با خود

لحظه شکستن من

لحظه شکفتن تو

لحظه را می شکنم

لحظه را می بویم

و تمنای رحمت از مرداب می جویم

چرا نمی فهمم لحظه را

چرا نمی فهمم مرگ را

چرا نمی دانم نفس را

چه خواب شیرینی

به شیرینی ترنم باران

به نرمی خواب ابدی

همه هستی من سایه های خیس

همه باورم عشق تو

تو در راستای فصل بهار

و من از کوچ پرستو می نویسم

و چقدر من عاشق !!!

و چقدر من عابد...

و نمیدانستم که معشوق نمیماند تا بهار بی آید ...

تا من برسم به تبسم غنچه بر لبهایش .

                        ( برای تو که نبودی نیستی و نماندی تا شعرم را بخوانی )

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 1 قبل از ظهر توسط مریم |

 

گوشه پنجره کوچک تنهایی تو

چشمها خيس از اشک

دل پر ز ترانه

و چه زيبا و چه دلتنگ ...

که ز شب دوری

و به روشني نزدیکی

تو پر از احساسي

دل پر از پایان است

و تو خود مي دانی

که لحظه در پيش دل زانو زده است

و تمناي وصال از آفتاب می جويد

ابر دل می غرد

بر سر کوچه نازک تنهايي تو

و تمناي وصال از خورشيد مي جويد

و چه زيبا و چه دلتنگ ...

که اگر خورشيد به وصال تو در مي آمد

همه جا پر مي شد از کمان رنگين

همه جا پر مي شد از نسترنهاي سپیید

همه کوچه ميشد شر و شور بهار

و همين زيباييست

که خيال تو برود تا سراپرده نور

و همه هستي تو آرزوهاي محال است و قشنگ

گرچه اين آرزو باشد و دل در طلب خيال

و چه زيبا و چه دلتنگ

تا باد ببويد سراپاي پروانه هاي رنگارنگ

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 1 قبل از ظهر توسط مریم |

تو چه آرام بودی

من چه دلتنگ بودم

تو پر از خاطره

من پر از حادثه

چشمانم در آینه بشکست ...

صدایم در اوج بسوخت ... 

لحظه را چه کسی در نطفه خفه کرد ؟

همه غرور دلها بود که نگذاشت دل برود !!!

به کجا ؟

پی  دیوانگی نیمه بشکسته خود ...

و چه تلخ ...

و چه تلخ بود نشستیم به تماشای وداع تکه های آینه بشکسته

و نشستیم ... چه بی باک - چه غم انگیز و چه دردناک

                                                                         دیبا در لحظه صفر بسوخت اما تو نیامدی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 0 قبل از ظهر توسط مریم |

لحظه ای که این جمله رو دیدم حسی عجیب در تنم بیداد کرد ...

مرگ انتها نیست مرگ پوچی نیست زندگی پوچ است ... پس پیش به سوی مرگ ...

بار اول که مرگ را دیدم نه ترسناک بود - نه وحشت داشت - نه زشت بود خلا یی بود که هرکس با طرز نگرش خود می توانست آن را پر کند ...

 

مرگ خودت بودی و نمی دانستی!

مرگ سامانه ی اشکهایت بود و نمی دانستی !

مرگ نا محرمی دلت بود که دلش را همراهی کرد !

مرگ زیبا ترین سپیده ای بود که در آغوش او دیدی !

شاید روزگاری اینها همه وجودت باشد اما مرگ از تمام اینهایی که نگاهت را دزدید آرامش بخش تر است .

بگذار تو را دیدار کند او ...

لحظه ای که خاک امانتش را دوباره بازپس می گیرد آرامش بر روحت بوسه می زند ...

                                                                                                                           دیبای تو

+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 1 قبل از ظهر توسط مریم |

 

نوروزعید ایران باستان را به تمام نژاد آریایی تبریک می گویم . 

باشد که همیشه زرتشت مقدس را ارج نهیم و نوروز را با گفتارنیک - پندارنیک - کردارنیک آغاز کنیم .

 

زیبا ترین بهار تقدیم تو باد . 

برآورده شدن آرزوهای شما رو آرزو دارم .

                                               دیبا ...

+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 0 قبل از ظهر توسط مریم |

خسته كنج اتاق تنهائي مي نشينم تنها

شكسته به آينه نگاه مي كنم نگاه

چشم در چشم خود مي دوزم غمگين

آه! چه غريبه ام من با خود

 

از پس خاطره ها

به سالها مي نگرم سالها

چه بي وفايند روزها

چه بي صبرند ثانيه ها

 

روزگاري داشتم آرزوها

اما

آرزوهاي رنگي شدند خاكستر

رفتند بر باد

 

دلم فرياد مي خواهد فرياد

ولي افسوس

فرياد هم در درياي سكوت غرق شد , سكوت

چه بي رحم است سرماي اين سكوت

                                                         افتخاری از آفتاب

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 2 قبل از ظهر توسط مریم |

این سکوت نحس را تو بشکن

قلب ترک خورده را تو مرهم باش

اشکهای دیدگان را تو بشوی

گونه معشوق را تو ببوس

که گر این گونه نباشی

تو نیز خاطره خواهی شد

و

من را در صندوقچه ی گنج در ته اقیانوس زندگی مدفون خواهی کرد .

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 1 قبل از ظهر توسط مریم |

 دوباره قصه ی من است و همان اتاق همیشگی

همان پیله تنهایی من

همان که نور را از خود رنجاند

و با اشک و آتش همبستر شد ...

اتشی که بر دل زبانه کشید و سوزاند

دلی که دریچه دارد رو به دیوار تنهایی

بنازم غیرت دیوار را که

صدایم را به من بر میگرداند ...

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 7 بعد از ظهر توسط مریم |

چه کسی مرا در خویشتن گم کرد ؟

چه کسی آرامش خوابم را ربود ؟

چه کسی ترانه را در طاقچه اتاق تاریک گذاشت ؟

چه کسی فاصله را طول بخشید ؟

چه کسی با تلنگر اشک شیشه تنهاییم را شکست ؟

چه کسی ؟ چه کسی ؟ ...

انتظار تو مرا با خود به کوچه نمناک درد برد .

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 7 بعد از ظهر توسط مریم |

در این افکار آشفته 

در این اندوه بی پایان 

دلم تنگ است برای گریه های شب 

تنم سرد است دستانم سرد   

دلم می سوزد چرا قلبم شده سرما ؟  

 ... 

به یاد گنجشک بی دل 

دلم می سوزد به حال خویشتن 

به احوال پریشان خود 

.... 

کجاست عطر اقاقیا ؟ 

نمی دانم چرا تنهایم نمیگذارد تازیانه ی تشویشم ؟ 

برای چه در این اندوه ویرانی فقط اوست همراهم ؟ 

صدایی می دزدد سکوتم را 

لبانی می بوسد نگاهم را...

فقط یار قدیمی بود

همان اندوه تنهایی .

 

                                   تنهایی تورا آغوش می گیرم تویی همان یار وفادارم  

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 2 قبل از ظهر توسط مریم |

چشمان خسته ام را مي بندم

شايد در خواب با نور حضورت روشن شوند

در سكوت و تنهايي تاريكي ها قدم برمي دارم

نگاه معصومانه ات

صداي خنده هايت

و گرمي لبهايت را

مي بينم و مي شنوم و احساس مي كنم

 

ولي انگار هنوز همه جا تاريك است

افسوس فقط در دايره حسرت كه شروع و پايانش اينجاست قدم مي زدم

آري هنوز اينجا هستم

در اين دايره ها

در زماني كه تو لحظه صفر ناميدي

آيا براي شكستن اين دايره ها

براي گذشتن از اين پوچي ها

دستان سردم را خواهي گرفت؟

.

.

.

چشمانم را باز مي كنم

آفتاب همه جا هست

حتي در وجود خود من

اما روياهاي نديده ام كابوس و كابوسهاي نديده ام بيداري شده اند

 

                                                                                                             افتخاری از طرف آفتابگردون برای نیلوفر

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 1 قبل از ظهر توسط مریم |

وسوسه باد  در شب برهنه :

تقدس یاسهای خیس را به هوس شب برهنه نفروش

یادت می آید یاسهای خیس تا سپیده به ستایش آفتاب می نشست؟

شاید خود میدانست تنها آفتاب ناجی او از هرزگی شب برهنه است 

یادت می آید تو خود یاس بودی و آفتابت خود عشق تنگ بلورت بود ؟

یادت می اید شبنم یاس همان اشکهای چشمان غمگینت بود؟ 

غم نبود آن ترنم  عشق وجودت بود.

عشقی پاک که ریشه در اعماق معصومیت جودت داشت .

به عشقت قسم : 

از خیسی ی چشمان یاس تا خیسی ی لذت هوس فاصله ی عرش است تا فرش .

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 1 قبل از ظهر توسط مریم |

اگه تو نباشی 

من در جاده سرد تنهایی جا میمونم

لحضات تو میشه پر از تشویش بی کسی

من میشم پر از اندوه بی تویی

من میشم ماهی تنگ بلور

دریا میشه باتلاق مرگ

من می شم دریا دل

باتلاق منو با خودش میبره تا جنون

همه لحظه هام میشن خاطره

اما تو می ری تو فکر خاطره شدن !!!

من میمونمو اندوه بی تو بودن

کاشکی میشد افتاب بی یاد و این کابوسو می سوزوند

اما الان کابوس نیست خواب نیست حقیقت تلخِ

فردا دیگه آفتابی نمی یاد

ابرهای خودنما دل آسمونو بردن

بعد از پاییز سرد...

زمستان کبود متولد می شه.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 1 قبل از ظهر توسط مریم |

تکرار دردی کهنه...

دردی که با بهم خوردن آب مرداب نیلوفر آبی را مشوش می کند !!! 

دردی که صدای هق هق ام را با وجودام هم صدا می کند

صدای بی اعتمادی

آهنگ بی صبری

در افکار ام گم می شوم

صدای شکستن قلبم را تحمل می کنم...

تنها یک رختخواب قرمز در تاریکی مرا به آغوش خویشتن می طلبد

تباه شدن آرزوها در لحظه سنگین وداع

اکنون کجایی؟

دوباره چشمانم را باز می کنم

تمام وجودم شاهد هستند که در دوست داشتن تو گم شده ام

باز پنجره را می بندم

از دوردستها افقی روشن مرا به سوی خویش می خواند

انگار آنجا آخر دنیاست لبهای گرم آفتاب برنیلوفرسرد بوسه می زند...

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 0 قبل از ظهر توسط مریم |

آفتابگردون من .به یادم باش

به یاد داشته باش که چقدر دوستت دارم

 لحظه ای که معنی گرما تنم را سوزاند

نام تو حضور نابت را در یادم رقصاند.   

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 1 قبل از ظهر توسط مریم |

یاد من در تبلورحضور تو شکست

خاکستر حضور تورو می دم به دست باد

                                                دیبا

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 0 قبل از ظهر توسط مریم |

هم آغوشم باش ای زیبا ترین

آن زمان که صدای چلچله های بهار در گوشم می رقصد نفسهای تو مرا به اوج خواهد رساند

با حضور گذشته دردناک برباد رفته ...

تو چون آفتاب بر زندگی ام می تابی

زمانی که سایه های وحشت به تنم چنگ می زدند

آفتاب  پوستم را نوازش داد

با من بمان ای آفتاب مرداد

وداع با تو به در آغوش گرفتن کابوس شبهای زمستان سرد می ماند

کابوس بی تو ای مرا در آغوش مرگ می کشد

حضور لحظه صفر مرا برد به کوچه تاریک بنبست تنهایی

بگو که در یادم می مانی

قدم بگذار در ترانه ام

نیلوفر آبی را در آغوش گرمت بپذیر

نمی خواهم تو نیز خاکستر فراموشی شوی

لحظه صفر مرا به جنون خواهد کشید

عقربه های لحظات وجودم دارد جان میدهد

با من بمان ... 

بگذار من ستاره شبهایت باشم ای آفتاب دوست داشتن

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 3 قبل از ظهر توسط مریم |

*******************************

برای تو دست به دعا می بریم

تقدیم به بهترین دوستم دیبا

 

   از طرف مهربان عزیزم ۴/۷/۱۳۸۴

*******************************

بوی مهر و دردش تمام تنم را سوزاند دردی سخت و بی رحم

توی ناله های شبهای درد ...

بوی متعفن خواستن های مرگ ...

عطر اشک و دعا ی دلهای زنده یاس ها

مرا بوسید ....

من اینجام

توی هوای پاییز با همه زیبایی و دردهایش

من زنده ام و این یعنی زندگی

دیبا برای مهربانم ۱۰/۷/۱۳۸۴

خدایا ازت ممنونم که به من دوباره زندگی بخشیدی

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 3 قبل از ظهر توسط مریم

 اي سراپايت سبز دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من بگذار

 و لبانت را چون حسي گرم از هستي به نوازش لبهاي عاشق من بسپار ...

از طرف مهربان عزیزم

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 2 قبل از ظهر توسط مریم |

...عشق یعنی... 

 >>>>>>>>>>زندگی,فاصله,انتظار,تو<<<<<<<<<< 

" اي سراپايت سبز دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من بگذار و 

لبانت را چون حسي گرم از هستي به نوازش لبهاي عاشق من بسپار "

فروغ فرخ زاد                
 
                                                                                       از طرف مهربان عزیزم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 10 قبل از ظهر توسط مریم |