تبليغاتX
واقعیت پنهان

چشمان خسته ام را مي بندم

شايد در خواب با نور حضورت روشن شوند

در سكوت و تنهايي تاريكي ها قدم برمي دارم

نگاه معصومانه ات

صداي خنده هايت

و گرمي لبهايت را

مي بينم و مي شنوم و احساس مي كنم

 

ولي انگار هنوز همه جا تاريك است

افسوس فقط در دايره حسرت كه شروع و پايانش اينجاست قدم مي زدم

آري هنوز اينجا هستم

در اين دايره ها

در زماني كه تو لحظه صفر ناميدي

آيا براي شكستن اين دايره ها

براي گذشتن از اين پوچي ها

دستان سردم را خواهي گرفت؟

.

.

.

چشمانم را باز مي كنم

آفتاب همه جا هست

حتي در وجود خود من

اما روياهاي نديده ام كابوس و كابوسهاي نديده ام بيداري شده اند

 

                                                                                                             افتخاری از طرف آفتابگردون برای نیلوفر

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 1 قبل از ظهر توسط مریم |

وسوسه باد  در شب برهنه :

تقدس یاسهای خیس را به هوس شب برهنه نفروش

یادت می آید یاسهای خیس تا سپیده به ستایش آفتاب می نشست؟

شاید خود میدانست تنها آفتاب ناجی او از هرزگی شب برهنه است 

یادت می آید تو خود یاس بودی و آفتابت خود عشق تنگ بلورت بود ؟

یادت می اید شبنم یاس همان اشکهای چشمان غمگینت بود؟ 

غم نبود آن ترنم  عشق وجودت بود.

عشقی پاک که ریشه در اعماق معصومیت جودت داشت .

به عشقت قسم : 

از خیسی ی چشمان یاس تا خیسی ی لذت هوس فاصله ی عرش است تا فرش .

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 1 قبل از ظهر توسط مریم |

اگه تو نباشی 

من در جاده سرد تنهایی جا میمونم

لحضات تو میشه پر از تشویش بی کسی

من میشم پر از اندوه بی تویی

من میشم ماهی تنگ بلور

دریا میشه باتلاق مرگ

من می شم دریا دل

باتلاق منو با خودش میبره تا جنون

همه لحظه هام میشن خاطره

اما تو می ری تو فکر خاطره شدن !!!

من میمونمو اندوه بی تو بودن

کاشکی میشد افتاب بی یاد و این کابوسو می سوزوند

اما الان کابوس نیست خواب نیست حقیقت تلخِ

فردا دیگه آفتابی نمی یاد

ابرهای خودنما دل آسمونو بردن

بعد از پاییز سرد...

زمستان کبود متولد می شه.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 1 قبل از ظهر توسط مریم |

تکرار دردی کهنه...

دردی که با بهم خوردن آب مرداب نیلوفر آبی را مشوش می کند !!! 

دردی که صدای هق هق ام را با وجودام هم صدا می کند

صدای بی اعتمادی

آهنگ بی صبری

در افکار ام گم می شوم

صدای شکستن قلبم را تحمل می کنم...

تنها یک رختخواب قرمز در تاریکی مرا به آغوش خویشتن می طلبد

تباه شدن آرزوها در لحظه سنگین وداع

اکنون کجایی؟

دوباره چشمانم را باز می کنم

تمام وجودم شاهد هستند که در دوست داشتن تو گم شده ام

باز پنجره را می بندم

از دوردستها افقی روشن مرا به سوی خویش می خواند

انگار آنجا آخر دنیاست لبهای گرم آفتاب برنیلوفرسرد بوسه می زند...

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 0 قبل از ظهر توسط مریم |

آفتابگردون من .به یادم باش

به یاد داشته باش که چقدر دوستت دارم

 لحظه ای که معنی گرما تنم را سوزاند

نام تو حضور نابت را در یادم رقصاند.   

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 1 قبل از ظهر توسط مریم |

یاد من در تبلورحضور تو شکست

خاکستر حضور تورو می دم به دست باد

                                                دیبا

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 0 قبل از ظهر توسط مریم |

هم آغوشم باش ای زیبا ترین

آن زمان که صدای چلچله های بهار در گوشم می رقصد نفسهای تو مرا به اوج خواهد رساند

با حضور گذشته دردناک برباد رفته ...

تو چون آفتاب بر زندگی ام می تابی

زمانی که سایه های وحشت به تنم چنگ می زدند

آفتاب  پوستم را نوازش داد

با من بمان ای آفتاب مرداد

وداع با تو به در آغوش گرفتن کابوس شبهای زمستان سرد می ماند

کابوس بی تو ای مرا در آغوش مرگ می کشد

حضور لحظه صفر مرا برد به کوچه تاریک بنبست تنهایی

بگو که در یادم می مانی

قدم بگذار در ترانه ام

نیلوفر آبی را در آغوش گرمت بپذیر

نمی خواهم تو نیز خاکستر فراموشی شوی

لحظه صفر مرا به جنون خواهد کشید

عقربه های لحظات وجودم دارد جان میدهد

با من بمان ... 

بگذار من ستاره شبهایت باشم ای آفتاب دوست داشتن

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 3 قبل از ظهر توسط مریم |