خسته كنج اتاق تنهائي مي نشينم تنها
شكسته به آينه نگاه مي كنم نگاه
چشم در چشم خود مي دوزم غمگين
آه! چه غريبه ام من با خود
از پس خاطره ها
به سالها مي نگرم سالها
چه بي وفايند روزها
چه بي صبرند ثانيه ها
روزگاري داشتم آرزوها
اما
آرزوهاي رنگي شدند خاكستر
رفتند بر باد
دلم فرياد مي خواهد فرياد
ولي افسوس
فرياد هم در درياي سكوت غرق شد , سكوت
چه بي رحم است سرماي اين سكوت
افتخاری از آفتاب
قلب ترک خورده را تو مرهم باش
اشکهای دیدگان را تو بشوی
گونه معشوق را تو ببوس
که گر این گونه نباشی
تو نیز خاطره خواهی شد
و
من را در صندوقچه ی گنج در ته اقیانوس زندگی مدفون خواهی کرد .
دوباره قصه ی من است و همان اتاق همیشگی
همان پیله تنهایی من
همان که نور را از خود رنجاند
و با اشک و آتش همبستر شد ...
اتشی که بر دل زبانه کشید و سوزاند
دلی که دریچه دارد رو به دیوار تنهایی
بنازم غیرت دیوار را که
صدایم را به من بر میگرداند ...
چه کسی مرا در خویشتن گم کرد ؟
چه کسی آرامش خوابم را ربود ؟
چه کسی ترانه را در طاقچه اتاق تاریک گذاشت ؟
چه کسی فاصله را طول بخشید ؟
چه کسی با تلنگر اشک شیشه تنهاییم را شکست ؟
چه کسی ؟ چه کسی ؟ ...
انتظار تو مرا با خود به کوچه نمناک درد برد .