تبليغاتX
واقعیت پنهان
 

از باران به تو میرسم هر شامگاه

پی تو        پی خود

پی نیمه بشکسته خود

چشمها را شستم

سایه را آتش زدم

تا شاید تو بیایی

از فراسوی خیال

از آنسوی ابدیت

که مرا بار دهی تا باران

چقدر دلتنگ است دل کوچک من

برای لحظهاتی که ماه بوسه زد در چشمانم

ابر می باریید در چشمانش

مردم چشم تو مرا آینه می شد

چه زود بگذشت

چه احساسی

چه رویایی

دوباره شب شدو من پی باران سراپا ابر را می بارم

دوباره شب شدو تو سرا پای مردم چشمانم را خواب می بینی

چه شور انگیز

چه لذت بخش

چه احساسی

چه پایانی داشت آن شب شور انگیز 

چه پایانی دارد این شب درد انگیز

                                                دیبا

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 3 قبل از ظهر توسط مریم |

 

شب مرا می طلبد

شب مرا می خواند

پی خاکستر بالهای پروانه

 

و چه کودکانه

 من می دوم تا رویا

من غرق می شوم در ساحل تنها

 

در پی تو به شب رسیدم

اکنون در پی شب به تو می رسم

 

شب باز مویه کنان سر زد به مژگانم

شب موعزه مرا می رساند به گوش باد

تو که بودی شب آتش نمی زد بر روزگارم

تو که رفتی شب سر زد به روزگارم

 

می مانم تا تو بیایی

می نویسم از تو در ترانه ای

 

شاید آخر سیاهی شب سپیدی نباشد این بار

اما به تو و به وجدانم وفاکردم این بار

+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 1 قبل از ظهر توسط مریم |