هم آغوشم باش ای زیبا ترین
آن زمان که صدای چلچله های بهار در گوشم می رقصد نفسهای تو مرا به اوج خواهد رساند
با حضور گذشته دردناک برباد رفته ...
تو چون آفتاب بر زندگی ام می تابی
زمانی که سایه های وحشت به تنم چنگ می زدند
آفتاب پوستم را نوازش داد
با من بمان ای آفتاب مرداد
وداع با تو به در آغوش گرفتن کابوس شبهای زمستان سرد می ماند
کابوس بی تو ای مرا در آغوش مرگ می کشد
حضور لحظه صفر مرا برد به کوچه تاریک بنبست تنهایی
بگو که در یادم می مانی
قدم بگذار در ترانه ام
نیلوفر آبی را در آغوش گرمت بپذیر
نمی خواهم تو نیز خاکستر فراموشی شوی
لحظه صفر مرا به جنون خواهد کشید
عقربه های لحظات وجودم دارد جان میدهد
با من بمان ...
بگذار من ستاره شبهایت باشم ای آفتاب دوست داشتن