تبليغاتX
واقعیت پنهان - حضور سایه ها

تکرار دردی کهنه...

دردی که با بهم خوردن آب مرداب نیلوفر آبی را مشوش می کند !!! 

دردی که صدای هق هق ام را با وجودام هم صدا می کند

صدای بی اعتمادی

آهنگ بی صبری

در افکار ام گم می شوم

صدای شکستن قلبم را تحمل می کنم...

تنها یک رختخواب قرمز در تاریکی مرا به آغوش خویشتن می طلبد

تباه شدن آرزوها در لحظه سنگین وداع

اکنون کجایی؟

دوباره چشمانم را باز می کنم

تمام وجودم شاهد هستند که در دوست داشتن تو گم شده ام

باز پنجره را می بندم

از دوردستها افقی روشن مرا به سوی خویش می خواند

انگار آنجا آخر دنیاست لبهای گرم آفتاب برنیلوفرسرد بوسه می زند...

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 0 قبل از ظهر توسط مریم |