چشمان خسته ام را مي بندم
شايد در خواب با نور حضورت روشن شوند
در سكوت و تنهايي تاريكي ها قدم برمي دارم
نگاه معصومانه ات
صداي خنده هايت
و گرمي لبهايت را
مي بينم و مي شنوم و احساس مي كنم
ولي انگار هنوز همه جا تاريك است
افسوس فقط در دايره حسرت كه شروع و پايانش اينجاست قدم مي زدم
آري هنوز اينجا هستم
در اين دايره ها
در زماني كه تو لحظه صفر ناميدي
آيا براي شكستن اين دايره ها
براي گذشتن از اين پوچي ها
دستان سردم را خواهي گرفت؟
.
.
.
چشمانم را باز مي كنم
آفتاب همه جا هست
حتي در وجود خود من
اما روياهاي نديده ام كابوس و كابوسهاي نديده ام بيداري شده اند
افتخاری از طرف آفتابگردون برای نیلوفر