در این افکار آشفته
در این اندوه بی پایان
دلم تنگ است برای گریه های شب
تنم سرد است دستانم سرد
دلم می سوزد چرا قلبم شده سرما ؟
...
به یاد گنجشک بی دل
دلم می سوزد به حال خویشتن
به احوال پریشان خود
....
کجاست عطر اقاقیا ؟
نمی دانم چرا تنهایم نمیگذارد تازیانه ی تشویشم ؟
برای چه در این اندوه ویرانی فقط اوست همراهم ؟
صدایی می دزدد سکوتم را
لبانی می بوسد نگاهم را...
فقط یار قدیمی بود
همان اندوه تنهایی .
تنهایی تورا آغوش می گیرم تویی همان یار وفادارم