خسته كنج اتاق تنهائي مي نشينم تنها
شكسته به آينه نگاه مي كنم نگاه
چشم در چشم خود مي دوزم غمگين
آه! چه غريبه ام من با خود
از پس خاطره ها
به سالها مي نگرم سالها
چه بي وفايند روزها
چه بي صبرند ثانيه ها
روزگاري داشتم آرزوها
اما
آرزوهاي رنگي شدند خاكستر
رفتند بر باد
دلم فرياد مي خواهد فرياد
ولي افسوس
فرياد هم در درياي سكوت غرق شد , سكوت
چه بي رحم است سرماي اين سكوت
افتخاری از آفتاب