لحظه وداع با تو
لحظه وداع با خود
لحظه شکستن من
لحظه شکفتن تو
لحظه را می شکنم
لحظه را می بویم
و تمنای رحمت از مرداب می جویم
چرا نمی فهمم لحظه را
چرا نمی فهمم مرگ را
چرا نمی دانم نفس را
چه خواب شیرینی
به شیرینی ترنم باران
به نرمی خواب ابدی
همه هستی من سایه های خیس
همه باورم عشق تو
تو در راستای فصل بهار
و من از کوچ پرستو می نویسم
و چقدر من عاشق !!!
و چقدر من عابد...
و نمیدانستم که معشوق نمیماند تا بهار بی آید ...
تا من برسم به تبسم غنچه بر لبهایش .
( برای تو که نبودی نیستی و نماندی تا شعرم را بخوانی )